تار و پود
در حال بارگذاری...
به علت انجام امور فنی تا اطلاع ثانوی ارسال کالا مقدور نمی باشد
تار و پود
در حال بارگذاری...

نویسنده
مریم نفیسی راد
شابک
978-622-220-739-7
تعداد صفحه
۳۵۱
نوبت چاپ
۱
موضوع
داستان و رمان
سال چاپ
1397
قطع
رقعی
گروه سنی
بزرگسال
نوع جلد
شومیز
این رمان داستان دختری نوجوان است با دو نامِ میریام و پاندورا که در خانوادهای متمول با والدین پزشکش در محله عباسیین دمشق زندگی میکند. میریام از زندگی مرفهی برخوردار است و دوران رشد خود را به همراه برادر دوقلویش به نام ایوان به خوشی میگذراند. تا اینکه طیّ مشاجرهای رازِ مگوی قلدر مدرسهشان، به نامِ فهد را فاش میکند. در همانزمان بیماری سرطان در میریام تشخیص داده میشود و او برای درمان، از مدرسه خارج میشود و شایعهها حاکی از این است که فهد خودکشی کرده است. در این بین که میریام تلاش میکند به زندگی بازگردد و خود را از چنگال سرطان نجات دهد، به دو عنصر نجاتبخش آشپزی و کتاب روی میآورد. یکسال بعد از التیامش، اوبه اجتماع باز میگردد ولی همهچیز تغییر کرده، از روابط خانوادگی گرفته تا روابط اجتماعی… و اینک شروع اتفاقات عجیب و غریب و دلهرهآور زندگی میریام است، میریام همواره احساس میکند فردی او را دنبال میکند ولی هیچکس حرفِ او را باور نمیکند و در ادامه اتفاقاتی میافتد که انگشت اشاره اتهام رو به میریام است، ولی میریام همه را انکار میکند و ادعا میکند یک قلِ شیطانی دارد.
این اتفاقات اوج میگیرد تا اینکه اعضای خانواده و حلقه دوستانِ میریام از او ناامید میشوند و انگ اختلال دو شخصیتی بر میریام زده میشود.
و اتفاقات عجیب و ناگوار اوج میگیرند. و میریام باید معماهای زندگیاش را حل کند...
این رمان پر تعلیق در گونه ادبیات پستمدرن قرار میگیرد و تطابقهایی با کهنالگوی هادس و پرسفونه دارد.
در این رمان، نویسنده با بهرهگیری از نظریه توطئه و لغت پساحقیقت، به اختلالاتی همچون دوشخصیتی، پارانوئید، استاکر، عقدهای شدن نسبت به شخصی، جنون آتشافروزی و… پرداخته است.
مقدمه
جعبه پاندورا
بهار 2009 ناکجاآبادی در دمشقِ هادس
دیگر رمقی برایم نمانده است. حتی نای غر زدن هم ندارم. اکنون بالای این پرتگاه ایستادهام، باد موهایم را پریشان میکند که تمامش مال خودم است. خورشید کمکم دارد غروب میکند، راستش دقیقاً نمیدانم درکدام خیابان به سر میبرم و اصلاً چطور شد سر از این پرتگاه درآوردهام، آن هم بعد از هفت سال.
حالت تعلیقی که دارم بسیار جالب است.
حالتی که هفت سال تمام آن را تجربه نکردم. هفت سال تمام، مانند زنده به گوری زیر خاک جیغ میکشیدم. آیا تا به حال به گوشَت خورده است خاک عایق صدا باشد؟ نه؟ اما من نهتنها شنیدهام، بلکه دیدهام.
هفت سال تمام زبانم بند آمده و عروس آتش شدهام. اگر قدمی بهسمت جلو بردارم، صاف پرت میشوم ته دره و اگر بخت با من یار باشد، اگر دوست داشته باشد، برای یکبار هم که شده یاور من باشد، کسی پیدایم نخواهد کرد و از همه مهمتر اینکه داماد آتش دستش به من نمیرسد.
و شاید راحت بشوم، شاید!
و اگر قدمی بهسمت عقب بردارم، باز پایم به این سرزمین لعنتیام، هادس، باز میشود.
به سرزمینی که جز یک عشق خانهخرابکن، غم، غصه، طرد، ترس و تحقیر هیچی نصیبم نکرد و وای اگر دستشان به من برسد.
تف به این سرزمین! تف به این زندگی! تف به این زمین و تف به این نحسی!
نحس؟ بله نحس. باز شروع شد این غر زدنهای من؟ من که نایش را نداشتم! باز شروع شد این دل خودم را خوردن، این حسِ...
بیشک برایتان سؤال پیش آمده که زنی بیستوپنجساله، ساعت شش عصر در ناكجاآبادی چه کار میکند كه فقط میداند دمشقِ هادس است؟ اصلاً این زن چرا اینقدر مردّد است؟ چرا قدمی با زندگی و همینطور قدمی با مرگ فاصله دارد؟ چرا بین زمین و آسمانش قدمی فاصله است؟ چرا؟
مشتاقید که بدانید؟
پیشنهاد میکنم همین الان این کتاب را بگذارید کنار و بروید سراغ زندگیتان، چون زندگی من عین جعبه پاندورا میماند، جعبه پاندورا، چه اسم قشنگی! جعبه پاندورا!
پاندوراااا، میدانید وقتی درِ جعبه پاندورا باز شود، چه میشود؟ هرچه بدبختی است رو سرتان آوار میشود. دل شما هم مثل من میشکند! جگر شما هم مانند من کباب میشود! کتاب را کنار نگذاشتید نه؟ در جعبه را باز کردید؟ خود دانید!
تفاوت قائل شدن بین گذشته، حال و آینده، صرفاً نشاندهنده تداوم یافتن یک توهم و اصرار لجوجانه ما بر آن است.
آلبرت اینشتین
برشی از کتاب
«تو هادس قانونی وجود داره به نام «قانون کارما». قانون کارما، یعنی اگه بزنی، روزی می خوری؛ اگه شکستی، روزی خودت هم می شکنی خلاصهش می شه همون از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری. وقتی دلی رو شکستی، وقتی اشک کسی رو در آوردی، وقتی زخمی کردی، وقتی وحشیانه دریدی و حیثیت آدمی رو بردی، باید با تمام وجودت از قانون کارما بترسی. حتی اگه توبه کنی، پشیمون هم بشی، فرقی نداره و این قانون، چه خوشت بیاد چه خوشت نیاد، از روز ازل تا روز ابد هادس بوده و هست و خواهد بود. کارما، یعنی کوه به کوه نمی رسه، اما آدم به آدم می رسه.»
برشی از کتاب
مایکروویو را خاموش میکنم. دستکش را به دست میکنم و ظرف دلمه را بیرون میکشم. صدای کوبیده شدن در اتاق را میشنوم. جیغ میزنم و ظرف دلمه از دستم روی زمین پرت میشود و دلمهها پخش زمین میشوند.
سپس درحالیکه تمام تنم میلرزد، دستگیرهی اتاق مادر و پدر را میگیرم و به سمت پایین میکشم. میبینمش. خودم را میبینم. موهای بلندم را میبینم. سرش را کج میکند و به چشمهایم خیره میشود. به نفسنفس زدن میافتم. به سمتم میآید. قدمی به عقب میروم. روبهرویم میایستد. از ترس احساس میکنم هر لحظه میخواهم قالب تهی کنم. نه، امکان ندارد واقعی باشد. توهم است، میدانم. دستم را دراز میکنم و به موهایش میکشم.
ناگهان سر کجش را صاف میکند. با کف دست به سینهام میکوبد و کنارم میزند. وارد پذیرایی میشود.
گلدان سبزآبی محبوب مادرم را برمیدارد و روی زمین پرت میکند. به خودم میآیم. پس واقعی است، من دارم خودم را میبینم. گلدان بعدی را از کنار میز تلویزیون برمیدارد. به سمتش میروم.
- نکن! مادر دعوام میکنه.
هلم میدهد. انگار تازه بیناییام را کامل به دست آوردهام. به لباسش نگاه میکنم. دامن جین کوتاهی پوشیده با نیمتنهی سفید و پالتوی چرم بلند مشکی.
اگر پدر او را با این سر و وضع ببیند چند روزی باید در اتاق زندانی شود. گلدان را محکم پرتاب میکند. من جیغ میکشم. شروع میکند به قهقهه زدن. تابلو را از روی دیوار برمیدارد.
- شو عم تعملین؟
بدون ذرهای اهمیت دادن به من، تابلو را به زمین میکوبد. صندلی را برمیدارد و به تلویزیون جدیدمان میکوبد.
- کافی.
جیغ میکشم. میلرزم. گریه میکنم.
کتاب رمان هادس اثر مریم نفیسی راد در بازار نشر ایران توزیع شده است. این محصول در سال ۱۴۰۳ توسط انتشارات نسل نو اندیش به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه رقعی در سایت تار و پود قرار دارد.